| آن يار کز او خانه ما جاي پري بوددل گفت فروکش کنم اين شهر به بويشتنها نه ز راز دل من پرده برافتادمنظور خردمند من آن ماه که او رااز چنگ منش اختر بدمهر به دربردعذري بنه اي دل که تو درويشي و او رااوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفتخوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرينخود را بکش اي بلبل از اين رشک که گل را | سر تا قدمش چون پري از عيب بري بودبيچاره ندانست که يارش سفري بودتا بود فلک شيوه او پرده دري بودبا حسن ادب شيوه صاحب نظري بودآري چه کنم دولت دور قمري بوددر مملکت حسن سر تاجوري بودباقي همه بي حاصلي و بي خبري بودافسوس که آن گنج روان رهگذري بودبا باد صبا وقت سحر جلوه گري بود |
| هر گنج سعادت که خدا داد به حافظاز يمن دعاي شب و ورد سحري بود | ||
برچسب: فالموريات قدحا,فالمغيرات صبحا,فالمدبرات امرا,فالمصيبة اعظم,فالم را بگیر,فالمو بگیر,فالمدبرات امرا تفسير,فالمقسمات أمرا,فالمير بيريشا,فالموت يكفيه,
نویسنده: پرهام نیکنام